شصت سال پیش ،پسر خردسالی بود. هر وقت به او می گفتند چیزی را بیاور یا چیزی را از دور بخوان دچار مشکل می شد ، بعضی وقتها می گفت نمی توانم. همیشه توی سرش می زدند که خاک بر سرت مگر کوری ؟ و هیچ کس هرگز به ذهنش نرسید که شاید این بچه واقعا خوب نمی بیند و نیاز به کمک دارد.تا مدتها هیچ کس به این فکر نکرد که می توان به جای تحقیر کردن ، برای او عینک خرید
محض خاطر بودن
-
نمیدانم چرا بیست سال پیش قول دادم اگر چیزی هم بنویسم، همینجا بنویسم.
نمیدانم چرا پای قولام ماندم. نمیدانم چرا چیزی ننوشتم. بیست سال پیش، نیمه
شب بع...
4 weeks ago
No comments:
Post a Comment